![]() |
![]() |
|
| برای ماهی در بند, چشمهایت آخرین دریاست.... |
|
تمام عمر آدمي هميشه بر سر و به پاي بغضي كهنه و تازه تباه مي شود. لجاجتي سمج و آزار دهنده! با اينكه مي بيندش اما غرور لامصب اجازه نمي دهد كه كمي تا قسمتي آفتابي شود. بعد از گذشت اين همه لحظه هنوز، زخم همان است و بغض همان... نه اينكه مهر و محبتي در كار نباشد كه از قضا هست! اما فقط در خلوت من با خود نه رو در روي "او" عجب! ... خوب به خاطر دارم آن روز خاطره را كه شانه هاي مردي مهربان چگونه از هجوم گريه لرزيد و لرزيد گفتم: گريه ات را نديده بودم، عزيز! گفت: مي بيني!! و ديدم كه تنها عشق است كه اين چنين زخم كاري مي زند "و زخم هاي من همه از عشق است عشق عشق"
از خانه بيرون مي زنم اما كجا امشب!! شايد تو مي خواهي مرا در كوچه ها امشب
پشت ستون سايه ها روي درخت شب مي جويم اما نيستي در هيچ جا امشب
مي دانم آري نيستي اما نمي دانم بيهوده مي گردم به دنبالت چرا امشب
هر شب تو را بي جست و جو مي يافتم اما نگذاشت بي خوابي بدست آرم تو را امشب
هر شب صداي پاي تو مي آمد از هر چيز حتي ز برگي هم نمي آيد صدا امشب
ها.. سايه اي ديدم! شبيه ات نيست اما،حيف اي كاش مي ديدم به چشمانم خطا امشب!
امشب ز پشت ابرها بيرون نيامد ماه بشكن قرق را ماه من بيرون بيا امشب
گشتم تمام كوچه ها را يك نفس هم نيست شايد كه بخشيدند دنيا را به ما امشب
طاقت نمي آرم تو كه مي داني از ديشب بايد چه رنجي برده باشم بي تو تا امشب
اي ماجراي شعر و شبهاي جنون من آخر چگونه سر كنم بي ماجرا امشب؟؟! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/07/01ساعت 1:7 توسط انیس |
|
|
وصال ما به هیچ استوار بود نه بر یقین!!! برای همین برای دوباره دیدنت هیچ پل شکسته ای نمانده... همین بهتر که تا آینده بدون هم باشیم... تا يك احساس را از هم دور بدانيم... تا بدون عشق لبخند بزنيم... شايد در يادهامان ذر خاطرمان هرگز با هم نباشيم چه خوب كه نگذاشتم دير شود و زودترين دير شده را به محض رسيدن عقل به انجام رساندم تو با رفتارهاي آزار دهنده ات به من فهماندي كه هيچگاه خودم را فداي به خاطر همه چیز ممنون.... من همونی که بیشتر از همه دوست داشت... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/12/09ساعت 11:1 توسط انیس |
|
|
يک دختر سر به راه...مي داني عشق؟؟؟ دور مي شوم، |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/09/20ساعت 10:19 توسط انیس |
|
|
"چنان فشرده شب تيره پا که پنداري
تابستان چشم هايت هميشگيست، پلكهايت را نبند؛ سردم ميشود..
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/08/23ساعت 9:57 توسط انیس |
|
|
هی خودت بگو واقعا لیاقت اشکای منو داری؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/08/16ساعت 11:3 توسط انیس |
|
در دلم بود كه بي دوست نباشم هرگز چه توان كرد كه سعي من و دل باطل بود... باطل بود... باطل بود... اما بدون كه دوست داشتم و دارم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/07/01ساعت 11:6 توسط انیس |
|
|
معلم گفت بنویس:
.... ولی براستی که انتظار میکشد؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/06/18ساعت 11:50 توسط انیس |
|
از ردیف اول تا دهم به اندازه ی یک چای دم کشیدن طول میکشد صندلي خالي ات رو به روي من... سکوت خودش را با چشم هايي که جا گذاشته اي پيوند داده است عقربه که خيس ميشود پلکهايم روي ساعت صفر چشم هايت براي هميشه ايستاده ميماند... صندلي سکوت عقربه چشم ها... حالا موقع دور ريختن پلکهاست و من به اندازه ي يک چاي دم کشيدن طول کشيده ام... به یاد ۶/۶/۸۴....انیس |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/06/12ساعت 20:48 توسط انیس |
|
|
حتی هنوز هم مردم تو را در بالا میجویند و در کمبودهاشان دست به آسمان بلند میکنند چه که آنها همیشه تو را در قالب باران دیده اند و این درست که من تو را در قعر کاریز و در عمق چاههای روستایمان ــ آنجا که عمو غلام قنات را در زیرزمین لای روبی میکرد ــ یافتم! و تا کنون با تو خدای کاریزی هستم... اما امسال یا پارسال خدای جدیدی را در ناله های شبانه ی یک آدم یافتم که بی هیچ ریایی پسرانه خدا را میخواند چون تنها بود... پس با توام آهای گوش کن ک تو بهتر از همه ی سمعکها میشنوی "ان الله سمیع البصیر" صدای ضربه های کلنگ عمو غلام یعنی صدای خدا و گریه های آن پسرهم یعنی... "ان الله قادرالحکیم" این درست که آبرکامو با بیگانه اش مشهور شد اما ما داریم با بیگانگی اطرافیانمان گم میشویم! و شاید به همان دلیل که صادق در نیرنگستانش گفته بود که: "گم شدن در دیگران یعنی پیدا کردن خود..." و تو خوب میدانی باید بدانی یعنی اصلا کار تو دانستن است پس تو خوب میدانی که میخواستیم به دور ازهیاهوی یک اتاق شلوغ همدیگر را خیلی ساده اما ماندگار دوست بداریم "هو المحبوب" و باز تو خوب میدانی که میخواستم "چشمانه" دوستش بدارم آنطور که خودم میخواهم نه آنطور که تو "همانا آفریدیم شما را از زن و مرد..." و باز هم تو غالب شدی درست مثل گذشته هایی که حسرت مریم را بر دل همه ی نیک و بدها گذاشتی... اما تو قول داده بودی که بعد مریم عاشق نشوی... خوب تو حکیمی و خدایی " ان الله مکر الماکرین " و حکمت تو اینگونه است... پس خدا این نوشته ها را به تو میسپارم تا فراموشش نکنی " ان الله ارحم الراحمین " ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/06/04ساعت 1:21 توسط انیس |
|
|
ترس از بیابان دیگر نمیکشد مرا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/06/02ساعت 20:38 توسط انیس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| حرف دل من |
|
خدايا دردمندم ،روحم از شدت درد ميسوزد ، قلبم مي جوشد ، احساسم شعله ميکشد و بندبند وجودم از شدت درد صيحه ميزند تو مرا در بستر مرگ آسايش بخش..خسته شده ام ، پير شده ام ، دل شکسته ام ، نا اميدم و ديگر آرزويي ندارم ؛
احساس ميکنم اين دنيا ديگر جاي من نيست ، با همه وداع ميکنم و ميخواهم فقط با خداي خود تنها باشم.. خدايا به سوي تو مي آيم، از عالم و عالميان ميگريزم، تو مرا در جوار رحمتت سکني ده... |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1386 اسفند 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
|
RSS
|