فقط تو را کم دارم . گم مي شود درون سفر هاي دور دست , آنجا که حسرت آواز يک پري تنها نشانه هستي است , شادانه مي توان نگريست وقتي که شادي انسان مست جام تهي است . من از تمامي باران فقط تو را مي گريم.....
من از تمامي باران
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 6:15 PM توسط انیس |
نمی دانم
قول آمدنت را داده بودي یا نیامدنت را به انتظار باز آمدنت نشسته ام يا آوار اندوه ديگر نيامدنت به زمينم زده است، نمي دانم. ...... من هيچ ، تو خود بگو ! اين چمدان بزرگ، يعني رهسپار تا هميشه رفتني، يا سوغات توست براي من از سفر دور .......
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 4:19 PM توسط انیس |
من در کجاي زندگيم ايستاده ام؟؟؟!! من که در کوچه پس کوچه هاي شهر انتظار گم شده ام در کجاي زندگيم ايستاده ام؟؟ من که با کورسوي فانوس قديمي ام به روشني دل بسته ام کجا ايستاده ام؟؟ من که در کوله بار سفرم چيزي جز عشق نبود کجا ايستاده ام؟؟ بر بلنداي آسمان اندوه يا در اعماق درياي غم؟ کجا ايستاده ام؟؟ با توام... با تو که امروز نيستي و ديروز تنها تو بودي، با تو که خلاصه زندگي گم شده ام شدي و سنگيني کوله بارم. با تو که اول عشق هايم بودي و پايانش. تو بگو... تو بگو من کجاي زندگيم ايستاده ام؟ 
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 4:2 PM توسط انیس |
نگاهم هنوز منتظر است و خسته ، هنوز ... با شروع پاييز تمام لحظه هاي بودنم با تو مرور مي شود و من با خاطراتت روزم را شب دلم گرفته.....دلم برايت تنگ است . باور کن..... قفس تنهاييم فقط به دست تو باز مي شود.
براي فراموش کردنت تلاش نمي کنم ولي نميدانم تو مرا از ياد برده اي يا نه؟
مي کنم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 3:16 PM توسط انیس |
از زندان تن خود بیرون خواهم آمد روزی و اگر بتوانم این بار برای حبس شدن در قفس تن انسان دیگری تلاش خواهم کرد جست و جو میکنم کسی که بفهمد ترس تنها زیستنم را و خواهم یافت کسی که دستان سردم میشوند مامن شبانه ی تن سوزانش ..............
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 6:45 PM توسط انیس |
مبادا مقابل آینه لخت شوی که جیوه ی روشن مهتاب سخت حسود است, چشمهای آینه حیز است! مبادا روبه روی آینه برقصی که یک تنه رقصیدن کافی نیست, مردی می باید ساخت اگرچه با طرحی اریب, و اما تفنگ به دوش, پس به آینه بگو که لاف وایگی کم کند... راستی; شاید بشود از مرد هم آینه ساخت و بعد آن را شکست...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 6:12 PM توسط انیس |
وقتی تو رفتی
نگاهم به رد پایت بود
روی ترکهای کویر دلم
اما امروز که بادهای سرد بی کسی وزید
رد پایت را به باد سپردم
تا شاید خیالت هم مانند خودت
دیگر به سراغم نیاید
اما حتی اگر تو هم نباشی
مگر می شود
خاطراتت را
عطرت را
خنده هایت را
به دست باد سپرد؟؟؟
مگر می شود...؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 5:7 PM توسط انیس |
بیا این اوج و این پرواز و این باور چه میخواهی؟؟؟
مرا در اوج

در اوج تنهایی
مرا در اوج
در اوج غربت
مرا با اینهمه مردم ناشناس گم نکن
من با خار خیال خویش خوشم
مرا در خیالات
فراموش نکن...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 2:43 PM توسط انیس |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 8:1 AM توسط انیس |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 7:59 AM توسط انیس |
| ||||||