
معلم گفت بنویس:
....
ولی براستی که انتظار میکشد؟؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 11:50 AM توسط انیس |
از ردیف اول تا دهم به اندازه ی یک چای دم کشیدن طول میکشد صندلي خالي ات رو به روي من... سکوت خودش را با چشم هايي که جا گذاشته اي پيوند داده است عقربه که خيس ميشود پلکهايم روي ساعت صفر چشم هايت براي هميشه ايستاده ميماند... صندلي سکوت عقربه چشم ها... حالا موقع دور ريختن پلکهاست و من به اندازه ي يک چاي دم کشيدن طول کشيده ام... به یاد ۶/۶/۸۴....انیس
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 8:48 PM توسط انیس |
حتی هنوز هم مردم تو را در بالا میجویند و در کمبودهاشان دست به آسمان بلند میکنند چه که آنها همیشه تو را در قالب باران دیده اند و این درست که من تو را در قعر کاریز و در عمق چاههای روستایمان ــ آنجا که عمو غلام قنات را در زیرزمین لای روبی میکرد ــ یافتم! و تا کنون با تو خدای کاریزی هستم... اما امسال یا پارسال خدای جدیدی را در ناله های شبانه ی یک آدم یافتم که بی هیچ ریایی پسرانه خدا را میخواند چون تنها بود... پس با توام آهای گوش کن ک تو بهتر از همه ی سمعکها میشنوی "ان الله سمیع البصیر" صدای ضربه های کلنگ عمو غلام یعنی صدای خدا و گریه های آن پسرهم یعنی... "ان الله قادرالحکیم" این درست که آبرکامو با بیگانه اش مشهور شد اما ما داریم با بیگانگی اطرافیانمان گم میشویم! و شاید به همان دلیل که صادق در نیرنگستانش گفته بود که: "گم شدن در دیگران یعنی پیدا کردن خود..." و تو خوب میدانی باید بدانی یعنی اصلا کار تو دانستن است پس تو خوب میدانی که میخواستیم به دور ازهیاهوی یک اتاق شلوغ همدیگر را خیلی ساده اما ماندگار دوست بداریم "هو المحبوب" و باز تو خوب میدانی که میخواستم "چشمانه" دوستش بدارم آنطور که خودم میخواهم نه آنطور که تو "همانا آفریدیم شما را از زن و مرد..." و باز هم تو غالب شدی درست مثل گذشته هایی که حسرت مریم را بر دل همه ی نیک و بدها گذاشتی... اما تو قول داده بودی که بعد مریم عاشق نشوی... خوب تو حکیمی و خدایی " ان الله مکر الماکرین " و حکمت تو اینگونه است... پس خدا این نوشته ها را به تو میسپارم تا فراموشش نکنی " ان الله ارحم الراحمین " ...

+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 1:21 AM توسط انیس |
ترس از بیابان دیگر نمیکشد مرا
غزلی خواهم گفت و تنهایی را سنگسار ...
آهای چشم بی حواست کجاست ؟؟؟ با توام!!
گفتم که من دیگر از کبریت نمیترسم
و از کویر هم نه
که تلی از چشمان تو
جدای از چشمهای بی ریشه
زاویه ی نگاههای مرا
که همه را به دستان تو دوخته..............
....
...
سکوت لطفا
در این باد
در این راه
انگار گره ای افتاده است
آری در دلمردگی صبح
شبنم با گل پچ پچ میکند
که او نخواهد آمد
بیهوده انتظار مکش....
(ف-ط)
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 8:38 PM توسط انیس |

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 2:43 PM توسط انیس |
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 2:26 PM توسط انیس |

پيش تر از آنکه بروي،
تنهايي من هميشه آغاز مي شود...
از آن تو اين جهان پر آمد و رفت
مرا همين کلمات کافيست،
که هميشه بوي تو را بدهم.....
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 2:24 PM توسط انیس |
| ||||||