"چنان فشرده شب تيره پا که پنداري
تابستان چشم هايت هميشگيست، پلكهايت را نبند؛ سردم ميشود..
1000سال بدين حال باز مي ماند!
به هيچ گوشه اي از چارسوي اين مرداب،
خروس آيه ي آرامشي نمي خواند...
چه انتظار 30ياهي!!!
3پيده مي داند؟؟؟؟"
_آن مرد در يک ظهر خنک پائيز رسيد ،
خسته بود و سرشار از احساس..
چند فنجان مه خواست تا مرا مهره اي کند..
مات شده ي شطرنج چشمانش...
و من در آن سرخي باور نکردني ، گمان ميکردم با اينکه او بي اسب است و بي فانوس همان
است که عمري در رويا هايم نقش اول را بي غلط بازي کرده است....
پنجره دروغ گفت يا تقدير؟..هيچکس نيست براي گفتن اين پاسخ پر از اندوه...
کاش پنجره آنقدر مه نمي نوشيد... ... ...
*از آن روز که او رفت ماه عزيزتر است براي شبهاي پر از آتش پائيز تنهائي ام....*
باران چشمم ديگر نمي گذارد ، مي گويد نبايد گفت از کسي که بي بهانه تنهايت گذاشته
است و من ميبارم تا نقاشي شبي يا روزي ديگر...
*چرا تعريف نکنم؟
*چرا نگويم؟
*مي گويم ؛ او تمام شکلات هايش را خورد و من حتي تمام آنهايي که نداده بود يادگاري نگه
داشتم....او چه مي دانست يادگاري چيست؟؟؟؟
*او تمام عکس هايم را گم کرد،نامه هايم را پاره کرد و شايد اصلا نديد و نخواند يا نخواست ببيند
و بخواند، و من همان يک عکسش را نگه داشتم...
*او مرا بارها شکست و من روي خراش هاي بزرگ و کوچکي که ديگران بر دلش گذاشته
بودند مرهم شدم....
*او به خاطر من نه ، من کجا!!!، او به خاطر خودش از پا نشست و من محض خاطر او هنوز
هم ايستاده ام...
*او رفت و من ماندم،
*او گذشت و من نوشتم،
*او ترک کرد و من درک،
*او فرياد زد و من بريدم،
*او شروع شد و من تازه بعد از اطمينان از آغاز او آرام و با چشماني باز و آگاه مردم و حالا اين
چند خط را در حال و هواي مرگم برايش مي نويسم:
***نازنينم، مدفونم کردي و برگشتي..،
نه معشوق منصف تابستانهاي داغ، فکرش را مي کردم،
هميشه به همه هم مي گفتم، -انگار کسي باورش نمي شد..
راستش فکر مي کردم چند روز که بگذرد تو سر مزار اين عشق مي آيي و محض خاطر
سفره ي هميشه باز دوستيمان ، اشکي ، بغضي ، باراني چيزي مي ريزي..
اما هيچ کدام!!!
*حتي نگاهي،
*حتي نگفتي لعنتي عجب عاشقم بود...*
راستي که گل مي گويند خاک سردتر از قطب است و تو از قطب هم سردتر...
به همه ميگويم مرگ تنها يک معني ندارد،
*خيلي ها يواشکي ، جوري که کسي سر از آشفتگي قلب شکست خورده شان در نياورد
مي ميرند...
*درست عين حالاي من....
" گويند رمز عشق مگوييد و مشنويد مشکل حکايتيست که تقرير ميکنند!!!!"
20/آبان/85
*من...*

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 9:57 AM توسط انیس |
هی خودت بگو واقعا لیاقت اشکای منو داری؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 11:3 AM توسط انیس |
| ||||||