يک دختر سر به راه...مي داني عشق؟؟؟ دور مي شوم، هر چه زودتر تمام و تمام تر شوم...
لرزيد به يک نگاه...ميداني عشق؟؟؟
او را به صليب خودت بکش يا برهان
هر جور خودت صلاح مي داني عشق...
فرسنگ ها دور...
دور مي شوم،
قرنها دور...
دور مي شوم و عقربه هاي گنگ اين ساعت هاي به اصطلاح متمدن به سرعت از من مي گذرند تا
نه ، لازم نيست بگويم ؛
خودت هم ميداني که حسرت چند تا تيک تاک با تو بودن را برداغ دلم گذاشتي...
همان دلي که هميشه لک ميزند براي لک زدنت...
غربت صدايم احساس نميشود؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 10:19 AM توسط انیس |
| ||||||